تبليغاتX
من و تنهایی هام
دلم یه تغییییییر بزرگ می خوادددددددد

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط صدف   | 

وای خدا دوست داشتم اونقدر زور داشتم تا بتونم بعضی چیزارو عوض کنم....:((((

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط صدف   | 

گاهي دلم براي خودم تنگ ميشود...

گاهي دلم براي باورهاي گذشته ام تنگ ميشود....

گاهی دلم براي پاكيهاي كودكانه ي قلبم ميگيرد....
...
گاهي دلم از رهگذراني كه در اين مسير بي انتها آمدند و رفتند، خسته ميشود....

گاهي دلم از راهزناني كه ناغافل دلم را ميشكنند میگیرد....

گاهي آرزو ميكنم اي كاش... دلي نبود تا تنگ شود... تا خسته شود... تا بشكند
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط صدف   | 

باور کن رفتنم را......

تا

خاطره ام با ماندنم لگدمال نشود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط صدف   | 

در این شهر صدای پای مردمی است که همانگونه که تو را می بوسند طناب دارت را نیز می بافند ...مردمی که صادقانه دروغ می گویند ......

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط صدف   | 

به من قول بده که میایی.....

اما نیا

تا من همیشه چشم به راهت بمانم

مگر نمی دانی که من عادت کرده ام به چشم دوختن به این جاده .................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط صدف   | 

گفتی محبت کن برو...... باشه خداحافظ ولی....... رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط صدف   |